| از اونجايي كه گفتم داستان هايي – قديمي يا جديد ، قبلا معرفي شدند يا نشدند ، خلاصه هر چي – كه مي خونم رو معرفي مي كنم اينبار يه داستان كوتاه 15 صفحه اي نوشته گي دومسپان هست كه مربوط ميشه به يك كاپيتان فرانسوي خوش تيپ ، خوش سيما و مغرور بنام اپيوان كه هميشه سر يك ساعت معين در سطح شهر قدم ميزنه و به خاطر ظاهرش از يك طرف مورد توجه دختران و زنان جوان و از يك طرف مورد نفرت مردان شهر روئين قرار مي گيره . در نهايت اين آقاي زيبا ، دختر زيباي شهر رو كه نامزد يك كارخانه دار پول دار بوده رو هم شيدا خودش مي كنه و ... .
اين داستان كوتاه شايد با يك شروع نسبتا جالب مخاطب رو به يك دنباله شيرين نويد بده اما پايان تلخي داره . شايد شما هم مثل من از اين پايان چندان راضي نباشيد . مي شد از اين سوژه حتي يك رمان بزرگ هم در آورد و جريانات و اتفاقات جالبتري رو براي هيجان انگيزتر و جذابتر كردنش به آن افزود . اما اين داستان از يك شروع توصيفي از كاپيتان ، شرح كوتاهي از معرفي مردم و برخوردشون با او ، جنگ و بيماري به پايان ميرسه . البته قضاوت اينو كه در نهايت بايد به دختره مدال افتخار داد يا نه ، با شما !
نسخه PDF اين داستان رو مي تونيد از اينجا دريافت كنيد .
|